031-33687673 |
آرشیو

 

زورق افکارم سوار بر امواج متلاطم و آشوب درونم مرا به ورطه ناامیدی می‌کشاند. هر کورسویی را دستاویز قرار می‌دادم تا شاید مرا به ساحل امن و آرامش برساند، دروازه شهر آفت زده وجودم، بدون دژبان باز بود برای ورود هر دانسته غلط ذهنی و هر ناباب دوستانی که وجودم را زیر سمّ خشم و کینه به تاخت و تاز، بی رحمانه اما می تاختند و مرا یارای نه گفتن نبود، فنا می‌شدم، فدا می‌شدم و دیگر هیچ، سکوت بود و سقوط. من اسیر بودم، اسیر مثلثی سخت، در هم شکننده، نمی توانم، نمی گذارند، نمی شود و چه فرصت سوزیها کردم در این مثلث شیطانی، به دنبال چیزی بودم از خیلی دورتها اما نمی‌دانستم کجاست، هنوز اما نوری در دلم باقی مانده بود که جستجو می‌کرد و از سویدای دل از وجدان و روح نیمه هوش من می پرسید خانه دوست کجاست؟ حال که رسول درون را با لایه های قطور نافهمی ها به کنار می‌راندم این تو بودی که مرا بیدار کردی، از خواب و بیداری که خوابش آرامش و لذت خواب نداشت و بیداریش هوشیاری و اراده را. تو شدی رسول بیرونی و وجود یخ زده ام را با نگاه مهربان و مملو از گرمی و با صلابت و جذبه سخنت مرا به مدینه فاضله رهنمون شدی. جایگاه سکوت و سخن را برایم تعریف کردی، برایم از مشکلات سفر گفتی، از کجا به کجا، با هم سیر و سلوکی چهارده گانه داشتیم به وادی های جان، نظارت و پایش، مشق عشقی بود هر روزه و پایه آموزش. جایگاه مسافر و همسفر، تعهد و رضایت، توکل و قضاوت و تو مرا الگو بودی دست یافتنی و نزدیک، ملموس و صمیمی، گاه گرمی دستت مرا رهنما بود و گاه سردی نگاهت و من هر دو را با منت می پذیرم. در آن لحظه باشکوه که جایگاه از دست رفته انسانیت را با مهر و صبر به ما برگرداندی، به رفیع بودن مقام تو پی بردم و تداعی شد این کلام، هر کس یک انسان را نجات دهد، گویا تمام بشریت را نجات داده است.راهنمای عزیز، روزت مبارک. (همسفر خراط زاده)

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید
اگر کد نمایش داده شده برای شما خوانا نیست بر روی کلید تصویر امنیتی جدید کلیک کنید